تبليغاتX
رابطه پنهانی
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،
خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و
در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش
را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،
از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد
ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست
در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.
شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))
وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،
خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.
به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر
باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
 نتیجه داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید
چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر
دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.

+ نوشته شده توسط در یکشنبه هشتم شهریور 1388 و ساعت 0:7 |

یکی بود یکی نبود زیر این طاق کبود نه ستاره نه سرود

عمو صحرا تپلی با دوتا اپ گلی پا و دستش کوچلو ریش و رویش دوقلو

چپقش خالی و سرد دلکش دریای درد در باغ و بسته بود دم باغ نشسته بود

-         عمو صحرا پسرات کو؟

-         لب دریان پسرا،دخترای نه نه دریا رو خاطرخوان پسرا.

طفلی ها تنگ کلاغ پر پا کشون خسته و مرده می یان از سر مزرعه شون تنشون خسته کار دلشون مرده زال دستاشون پینه ترک لباساشون نمدک پاهاشون لخت و پتی کج کلاشون  نمدی می شینن با دل تنگ لب دریا سر سنگ طفلی ها شب تا سحر گریه کنون خواب و از چشم به در دوختشون پس می رونن. روی دریای نمود اشک می ریزن اشکای شور؛می خونن ،آخ چه دلدوز و دلسوز می خونن.

-         دخترای نه نه دریا کومه مون سرد و سیاست چشم امیدمون اول به خدا بعد به شماست    کوره ها سرد شدن،سبزه ها زرد شدن،خنده ها درد شدن.                                        از سر تپه صدای شیهه اسبای گاری نمی یاد؛از دل بیشه غروب چهچه سار و قناری نمی یاد دیگه از شهر سرود تک سواری نمی یاد؛دیگه مهتاب نمی یاد،کرم شب تاب نمی یاد.

برکت از کومه رفت ،رستم از شاهنامه رفت.تو هوا وقتی که برق می جهه و بارون می  کنه                                                کمون رنگ به رنگش دیگه بیرون نمی یاد.رو زمین وقتی که دیو دنیا رو پر خون می کنه سوار خش قشنگش دیگه میدون نمی یاد.

شبا شب نیست که دیگه یخدون غمه،عنکبوت های سیاه شب تو هوا تار می تنن دیگه شب مروارید دوزون نمی شه،آسمون مثل قدیم شب چراغون نمی شه.غصه کوچیک سردی مثل اشک جای هر ستاره سوسو می زنه،سر شاخه خشک از سحر تا دل شب جغد که هوهو می زنه .

دلا پس خونه خورشید کجاست؟ قفلِِ بازش می کنیم ،قهرِ نازش می کنیم،می کشیم منتشو می خریم حمتشو.

مگه زوره به خدا هیچکی به تاریکی شب تن نمی ده،موش کور هم که می گن دشمن نوره به تیغ تاریکی گردن نمی ده.

دخترای نه نه دریا رو زمین عشق نموند خیلی وقت پیش بار و بندیشو بست .دیگه مثل قدیما عاشق و شیدا نمی شه تو کتاب هم دیگه این جور چیزا پیدا نمی شه.  دنیا زندون شده نه عشق مونده نه امید،نه شور و برهوتی شده دنیا تا چشم کار می کنه مرده است و گور.

نه امیدی چه امیدی به خدا حیفه امید،نه چراغی چه چراغی مگه چیزِ خوبی میشه دید،نه سلامی چه سلامی همه خون تشنه هم،نه نشاطی چه نشاطی مگه راهش می ده غم.

دخترای نه نه دریا دلمون سرد و سیاست چشم امید مون اول به خداست بعد به شماست.ازتون پوست پیازی نمی خوایم ،خودتون بسمونه بقچه جهازی نمی خوایم،چادر یزدی و پاچی نداریم زیر پامون حصیره قالی چه و قاچی نداریم.

بزارین برکت جادوی شما ده ویرونه رو آباد کنه ،شبنم موی شما جگر تشنمون و شاد کنه شادی از بوی شما مست شه و همین جا بمونه،غم بره گریه کنون خونه غم جا بمونه

پسرای عمو صحرا لب دریای کبود زیر ابرای هجوم ،شب و از راز سیاه پر می کنن

توی دریای نمور می ریزن اشکای شور ،کاسه دریا رو پر گل می کنن.

دخترای نه نه دریا ته دریا می شینن مست و خراب    تنشون حرم سراب خندشون قل قل آب لبشون تنگ نمک وصلشون خنده اشک

دلشون دریای خون پای دیوار خزه می خونن زجره کشون

-         پسرای عمو صحرا لبتون کاسه نبات

صدتا هجرون واسه وصل شما خون تو زکات

دریا از اشک شما شور شد و رفت

بختمون از دم در دور شد و رفت

راز عشق و سر صحرا نریزن

اشکتون شوره تو دریا نریزین

اگه آب شور بشه دریا به زمین دست نمی ده

نه نه دریا دیگه ما رو به شما پس نمی ده

دیگه اون وقت قیامت دل ما گنج غمه

اگه تا عمر داریم گریه کنیم باز هم کمه

مگه دیوار خزه موش نداره مگه موش گوش نداره

موش بی فال نه نه دریا رو خبر دار می کنه نه نه دریا کج و کوج بد دل و لوس و لجوج جادو در کار می کنه تا صداشون نرسه لب دریای خزه

از لجش قیه کشون ابرای سیاه و بیدار می کنه

ابرای سیاه تو هوا شیهه کشون بشکه خالی رعد روی بوم آسمون

نعره موج بلا می ره تا عرش خدا

صخره ها از خوشی فریاد می زنن

دخترا از دل آب داد می زنن

پسرای عمو صحرا دل ما پیش شماست

نکنه فکر کنین حقه زیر سر ماست

نه نه دریای حسود کرده این آتش و دود

پسرا حیف که جز نعره و دل ریسه باد

هیچ صدای دیگه ای به گوشا شون نمی یاد

غمشون سنگ صبور،کج کلاشون نمدک

نگاشون خسته و دود دلشون غصه ترک

تو سیاهی سوت و کور گوش می دن به موج سرد

می ریزن اشکای شور توی دریای نمود

جمجمک برق بلا طبل آتیش تو هوا

خیزخیزک موج عبوس تا دم عرش خدا

نه ستاره نه سرود لب دریای حسود

زیر این طاق کبود جز خدا هیچی نبود

                                     قیصر امین پور

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت 17:40 |

خدا گفت:زمین سردش است.چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت :من

خدا شعله ای به او داد، لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت .سینه اش آتش گرفت ،خدا لبخند زد، لیلی هم.

 خدا گفت:شعله را خشم کن زمینم را به آتش بکش.

لیلی خودش را به آتش کشید.خدا سوختنش را تماشا کرد.لیلی گر می گرفت خدا حض می کرد.لیلی می ترسید،می ترسید که آتش تمام شود لیلی چیزی از خدا خواست خدا اجابت کرد.مجنون سر رسید.مجنون هیزم آتش لیلی شد. آتش زبانه کشید. آتش ماند ،زمین خدا گرم شد.

خدا گفت:اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود.

لیلی تشنه تر شد،لیلی گفت:امانتی ات زیادی داغ است،زیادی تند است.خاکستر لیلی هم دارد می سوزد،امانتی ات را پس می گیری؟

خدا گفت: خاکسترت را دوست  دارم، خاکسترت را پس می گیرم.

لیلی گفت:کاش مادر می شدم،مجنون بچه اش را بغل می کرد.

خدا گفت:مادری بهونه عشق است.بهانه سوختن،تو بی بهانه عاشقی.تو بی بهانه می سوزی.

لیلی گفت: دلم زندگی می خواد ساده،بی تاب بی تب.

خدا گفت:اما من تاب و تبم ،من تب و تابم .بی من می میری.

لیلی گفت:پایان قصه ام زیادی غم انگیز است.مرگ من، مرگ مجنون، پایان آخر قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت:پایان قصه ات اشک است ،اشک دریاست ،دریا تشنگی ست و من تشنگی آب پایانی از این قشنگ تر بلدی؟

لیلی گریه کرد،لیلی تشنه تر شد.خدا خندید.

لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد،گل داد.سرخ سرخ.گل ها انار شد،داغ داغ هر اناری هزار دانه داشت.دانه ها عاشق بودند.دانه ها توی انار جا نمی شد ،انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند انار ترک برداشت.خون انار روی دست لیلی چکید.لیلی انار ترک خورده را از درخت چید.مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود.کافیست انار دلت ترک بخورد...

"لیلی نام تمام دختران زمین است"

+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 23:25 |
کوهنورد

كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !
ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟

- نجاتم بده خدای من
!
- آيا به من ايمان داري؟

- آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام

- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن
!
كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نمي‌توانم
.
خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟

كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نمي‌توانم
.
روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها یک متر با زمين فاصله داشت...

+ نوشته شده توسط در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 15:8 |

رسول خدا(ص ) فرمود: موسى (ع ) در مكانى نشسته بود، ناگاه شيطان كه كلاه دراز و رنگارنگى بر سر داشت ، نزد موسى (ع ) آمد و (به عنوان احترام موسى ) كلاهش را از سرش برداشت و در برابر موسى (ع ) ايستاد و سلام كرد، و بين آن دو چنين گفتگو شد:
موسى : تو كيستى ؟

ابليس : من شيطان هستم
.
موسى : ابليس تو هستى ، خدا تو را دربدر و آواره كند؟

ابليس : من نزد تو آمده ام تا به خاطر مقامى كه در پيشگاه خدا دارى به تو سلام كنم
.
موسى : اين كلاه چيست كه بر سر دارى ؟

ابليس : با (رنگها و زرق و برق ) اين كلاه دل مردم را مى ربايم
.
موسى : به من از گناهى خبر بده كه هر گاه انسان مرتكب آن گردد، تو بر او مسلط گردى
.
ابليس گفت : اذا اعجبة نفسه ، و استكثر عمله و صغر فى عينه ذنبه
.
:(( در سه مورد بر انسان مسلط مى شوم : 1 هنگامى كه او از خود راضى شود (و اعمال خود را بپسندد و خودبين باشد)؛ 2 هنگامى كه او عملش را زياد تصور كند؛ 3 هنگامى كه او گناهش را كوچك بشمرد.))

+ نوشته شده توسط در سه شنبه ششم فروردین 1387 و ساعت 23:51 |
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


وقتى حضرت موسى عليه السلام از نزد خضر برگشت و آن حوادث عجيب مثل سوراخ كردن كشتى و تعمير ديوار و كشتن آن نوجوان به وقوع پيوست ،
برادر او هارون از موسى در مورد دانش خضر پرسيد.
حضرت موسى عليه السلام فرمود: اين امر، دانشى است كه نداشتن آن ضرر ندارد ولى حادثه اى عجيب تر روى داد! هارون پرسيد: چه حادثه اى ؟ حضرت موسى عليه السلام گفت :
من و خضر كنار دريا ايستاده بوديم كه پرنده اى شبيه به چلچله ظاهر شد، با منقار خود قطره اى آب برداشت و به طرف مشرق پرتاب كرد! بار دوم قطره اى ديگر برداشت و آن را به طرف مغرب انداخت ، بار سوم آن را به طرف جنوب و بار چهارم به طرف شمال پرتاب كرد! و در دفعه پنجم به طرف آسمان و دفعه ششم به خشكى و دفعه هفتم به دريا انداخت و سپس ‍ پركشيد و پرواز كرد.
ما دو نفر حيرت زده مانديم و سر اين كار را نفهميديم تا اينكه خداوند فرشته اى را به صورت آدمى فرستاد و به ما گفت :
چرا شما را متحير مى بينم ؟ گفتيم : در كار اين پرنده متحيريم ، گفت : منظور او را نمى دانيد؟ گفتيم : خدا بهتر مى داند، گفت : اين پرنده با عملش ‍ مى گويد: به حق آنكه شرق و غرب زمين را آفريد و آسمان را بر پا داشت و زمين را به حركت آورد و بگستراند، بطور قطع خداوند در آخر الزمان پيامبرى را خواهد فرستاد كه نامش محمد صلى الله عليه وآله است ، او را وصيى است بنام على عليه السلام كه علم شما دو نفر روى هم در مقابل دانش آن دو همانند اين قطره است در مقابل اى دريا!!

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 0:7 |

چهار شمع به آهستگی می سوختند،در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می رسید
شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هیچ کسی نمی تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی
می میرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد
شمع دوم گفت:من ایمان واعتقاد هستم،ولی برای بیشتر آدم ها دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجود
ندارد که دیگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت
شمع سوم با ناراحتی گفت:من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشیه
زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند،آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود عشق
بورزند..............طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد
ناگهان کودکی وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را دید،گفت:چرا شما خاموش شده اید،همه انتظار دارند که شما تا
آخرین لحظه روشن بمانید.........سپس شروع به گریه کرد...........پــــــــس
شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم، مـن
امـــید هستم
با دلی پر از امید و چشمانی که از اشک و شوق می درخشید.....کودک شمع امید را برداشت و بقیهَ شمع ها را روشن کرد
نور امید هرگز نباید از زندگی شما محو شود

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 0:14 |

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کردکه ناگهان ماشینی به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند .پس از پانسمان به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوانها بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد و لنگ لنگان بسوی در رفت و گفت نیازی به این کار نیست.پرستاران هر چه تلاش کردند موفق نشدند او را قانع کنند از او دلیل عجله اش را پرسیدند.گفت زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا می روم و با هم صبحانه می خوریم ،نمی خواهم دیر شود.

پرستاری به او گفت نگران نباش ما او را خبر می کنیم.

جواب داد متاسفم اما او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا نمی شناسد.

پرستارها با تعجب پرسیدند پس چرا هر روز برای خوردن صبحانه پیش او می روید در حالی که او تو را نمی شناسد.

پیرمرد با صدایی لرزان گفت اما من که او را می شناسم.

+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 0:6 |

در قوم بنی اسرائیل،قحطی افتاد.مردم چاره ای ندیدند جز آن که به خدا روی آورند و ازاو باران بخواهند.چند بار نماز خواندند و از خدا باران خواستند اما هیچ ابری در آسمان پدیدار نشدوحضرت موسی(ع)علت را از خداوند جویا شد.وحی آمد که: "ای موسی! در میان شما،سخن چینی است که دعای شما را باطل می کند و تا او در میان شماست،دعای تان را اجابت نخواهم کرد."

موسی(ع) گفت: "بارخدایا! او را به ما بشناسان تا از میان خویش بیرون افکنیم."

باز وحی آمد که: "ای موسی! من،دشمن سخن چینی هستم.آن گاه، خود سخن چینی کنم و عیب کسی را به تو بگویم؟!"

موسی(ع) گفت: " پس تکلیف چیست؟"

وحی آمد: "همه باید توبه کنند."

چون همه از سخن چینی توبه کردند،خداوند، باران فرستاد.

منبع:"کیمیای سعادت جلد2"

+ نوشته شده توسط در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 8:54 |

آیا او را می شنوی؟

مرد زمزمه کرد"خدایا با من حرف بزن" و مرغ دریایی آواز خواند اما مرد آن را نشنید پس مرد فریاد زد خدایا با من حرف بزن رعدی در میان آسمان غرش نمود اما مرد به آن گوش نداد. مرد اطرافش را نگاه کرد و گفت خدایا اجازه بده ببینمت و ستاره ای به روشنی درخشید اما مرد آن را ندید و مرد فریا زد خدایا به من یک معجزه نشان ده و زندگی متولد شد.اما مرد هیچ ملاحظه ای نکرد، پس مرد در یاس و ناامیدی گریست و گفت خدایا مرا لمس کن تا بدانم که آنجا هستی در نتیجه خدا پایین آمد و مرد را لمس کرد اما مرد آن پروانه را کنار زد و به راه خود ادامه داد .چرا چون فاقد روح دیدن و شنیدن و لمس کردن بود.

+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 9:39 |

چرا تحریم ؟

قریب به 60 سال از تأسیس رژیم غاصب صهیونیستی می‌گذرد؛ دهها و صدها کنفرانس و اجلاس و نشست و همایش در جهان اسلام! برگزار شده و هزارها قطعنامه و اعلامیه و بیانیه و طومار صادر گشته و خدا می‌داند چند بار رژیم اسرائیل محکوم شده است؛ اما... اما هنوز نام منحوس این رژیم بر نقشه‌ها خودنمایی می‌کند و بر سر زبانها می‌چرخد و در کشورهای دنیا سفارتخانه و در سازمانهای جهانی حق رأی دارد و دائما در سازمان ملل قطعنامه صادر می‌کند و علیه این کشور و آن کشور موضع می‌گیرد و... و هر روز حلقه محاصره را بر ملت مظلوم فلسطین تنگتر و روز به روز نسل‌کشی مردمان ستمدیده این سرزمین را بیشتر و خانه‌هایشان را خراب و فرزندانشان را آواره می‌کند و... می‌دانید چرا؟!
فکر می‌کنید چرا اسرائیل بعد از گذشت نیم قرن هنوز به حیات نامبارک خویش ادامه می‌دهد؟ آیا بخاطر داشتن سومین ارتش منظم دنیاست؟ یا بخاطر داشتن صدها کلاهک هسته‌ای؟... برای پی‌بردن به جواب این سوال کمی به دور و بر خود نگاه کنید و سر و وضع خویش را نظاره‌گر باشید
.
گوشی‌های «نوکیا» Nokia و «موتورولا» Motorola جیبهای ما را اشغال کرده است؛ موسیقی از ام‌پی‌تری پلیرهای «آی پود» IPod به گوش ما می‌رسد؛ سی‌پی‌یوهای «اینتل» Intel تجارت و اقتصاد و فرهنگ و سیاست ما را می‌گرداند و اطلاعات آنها را پردازش می‌کند؛ پرینترهای «اچ‌ پی» HP مطالب ما را به چاپ‌ می‌رساند؛ اوقات سرگرمی‌مان با فیلمهای هیجانی «هالیوود» Hollywood که در کمپانی بزرگ «فاکس قرن بیستم» Fox 20 Century تولید شده، پر می‌شود و برای کودکانمان کارتون‌های معروف «والت دیزنی» Disney را با تلویزیونهای «پایونیر» Pioneer نمایش می‌دهیم؛ در هنگام سفر این دوربین‌های «کوداک» Kodak هستند که لحظات زیبای ما را ماندگار می‌کنند؛ این مجریان اخبار شبکه «سی‌ان‌ان» CNN و خبرنگاران مجله هفتگی «تایم» TIME هستند که اخبار دنیا را به گوش ما می‌رسانند؛ بچه‌هایمان با شیرخشک‌های خوشمزه‌ی «سرلاک» Cerelac بزرگ می‌شوند و شکلات‌های «مگی» Maggi و «کیت‌کت» KitKat و «اسمارتیز» Smarties می‌خورند؛ بعد از وعده‌های غذایی‌مان هیچ‌چیز به اندازه نوشابه‌های «کوکاکولا» Coca Cola و «پپسی» PEPSI و «فانتا» Fanta و «میریندا» Mirinda نمی‌چسبد و آنچه که خستگی را بعد از یکروز کاری از تن آدم به‌در می‌کند یک «نسکافه»ی Nescafe مخلوط با «کافی‌میت» Coffee Mate است. البته ناگفته نمی‌ماند که صورتهایمان را با «ژیلت» Gillette اصلاح می‌کنیم، مسواک‌هایمان «اورال بی» Oral-B است، سیگار «مارلبرو» Marlboro بر گوشه لبمان نشسته و خودکار «بیک» BIC و روان‌نویس «پارکر» Parker در جیبمان یافت می‌شود؛ و البته بگذریم از تیشرت‌های رنگ و وارنگ «باس» BOSS که گاهگاهی به تن می‌کنیم و بارانی‌های خوش‌دوخت «نایک» Nike که بدن ما را از برف و باران حفظ می‌‌کند و کفشهای خوش‌پای «تیمبرلند» Timberland که در گرما و سرما همراه ماست و لباسهای ورزشی «چامپیون» Champion که ما را در افتخارات ملی و محلی همراهی می‌کند؛ و
...
دیگر نگوییم چرا شعار مرگ بر اسرائیل اثر ندارد! دیگر نگوییم چرا این همه اعلامیه و قطعنامه و تظاهرات به ثمر نمی‌نشیند؛ تا وقتی که مسئولین ما قراردادهای نفتی را با شرکت چند ملیتی «شل» Shell امضا می‌کنند و فروشگاه‌های زنجیره‌ای پوشاک «بنتون» Benton مد را به ما عرضه می‌دارند و محصولات غذایی «نستله» Nestle در یخچال‌های ما جاخوش کرده‌اند اوضاع همین است که هست.... شاید بگویید چرا؟

به گواهی اسناد و مدارک، هر ریالی که بابت خرید و مصرف این محصولات می‌پردازیم گلوله‌ای می‌شود در قلب کودک فلسطینی، و بمبی بر سر خانه‌اش، و عاملی برای ویرانی سرزمین و آوارگی هموطنان او؛ و بگذریم از اینکه ریال‌های ما، بودجه سالانه دولت اسرائیل را افزایش و موجبات رفاه زندگی شهروندان آن را فراهم و روزگار را به کام مردم آن می‌گرداند. این تازه اول قضایاست و اگر نگاهی به تورات و تلمود و قباله(کتابهای مقدس یهودیان) و پروتکلهای 24 گانه صهیونیسم بیندازید خواهید فهمید که قضایا پیچیده‌تر از این حرفهاست و اسرائیل این پدیده شوم قرن بیستم نه تنها داعیه‌دار حکومت بر سرزمین فلسطین و بعد از آن کل منطقه خاورمیانه است، بلکه مدعی حکومت بر تمامی جهان می‌باشد. گلدامایر نخست‌وزیر اسبق رژیم صهیونیستی می‌گفت «هر جا که یک یهودی هست آنجا مرزهای اسرائیل بزرگ است» در کتاب قباله می‌خوانیم «1- کشتن «جوییم» (غیر یهودی) و غصب کردن و دزدیدن مال او بر یهودی، در صورتیکه مقدور باشد، جائز، بلکه واجب است. 2- برای آنکه سلطنت و آقایی تنها برای یهودیان باقی بماند، لازم است هر فرد یهودی، تمام نیرو و امکاناتش را صرف بدست آوردن مال و ثروت، و منع دیگر ملتها از اندوختن زر و سیم و سیادت و آقایی نماید. 3- از آنجا که افراد یهودی در عزت الهی با هم شریک و مساوی هستند، پس دنیا و مظاهر آن مال آنهاست و حق بهره‌برداری از آنها را دارند و دزدیدن مال یهودی برای همکیشان او جائز نیست، ولی دزدیدن مال غیر یهودی مانعی ندارد بلکه اصلا نام دزدی نباید روی آن گذارد؛ این عمل در حقیقت استرداد مالی است که در دست دیگران است و دین آنرا برای یهودی مباح ساخته است؛ اموال غیر یهودی مانند اموال بی‌صاحب یا ریگهای کنار دریا است که هر کس زودتر دست روی آنها بگذارد، مالک آنها خواهد شد. 4- برای یهود سوگند دروغ خوردن مخصوصا هنگام معامله با دیگر ملتها جایز است، زیرا اصل سوگند برای از بین بردن نزاع قرار داده شده ولی درباره غیر یهودی که عبارت باشند از حیوانات ناطق این سوگند اعتبار ندارد!»... بگذارید دیگر اشاره‌ای به پروتکلهای صهیونیسم که مجموعه قوانین تصویب شده نزد علمای قوم یهود است نکنم، که هوش را از سرتان خواهد برد؛ بگذارید نگویم که رژیم خبیث صهیونیستی معتقد است غیر یهودی، اعم از مسلمان و مسیحی و زرتشتی، همگی حیوانات ناطقی هستند که خداوند برای بهره‌کشی قوم یهود از آنان خلق کرده است و انسان برتر فقط و فقط یهودی‌ها هستند؛ بگذارید نگویم که غاصبان فلسطین جان و مال و ناموس غیر یهودی را بر خود مباح می‌دانند؛ و... (توصیه می‌کنم حتما پروتکلهای 24 گانه یهود را مطالعه بفرمایید
)
نتیجه آنکه هر ریالی را که بابت خرید و مصرف کالاهای صهیونیستی پرداخت کنیم، در واقع با دست خود گوری برای خویش فراهم نموده‌ایم.

منبع:وبلاگ ستاد مردمی تحریم کالاهای صهیونیستی

ماركها و علائم

لیستی از شركتهای حامی رژیم صهیونیستی:
فورد موتورز فیات امی
EMI
موییل لیلاند اسکوئیب

بریتیش پترولیوم اگزوگروپ رولن
آی.بی.ام فوته هوفنونگ شوتله آبوت
اونی لور سیبا گایگی گروندیک

جنرال الکتریک کلگیت-پالمولیو اطلس کوپکو
کرایسلر براون وارتا
آیتیتی کنتیننتال آگا
AGA
رنو جان دیر هوور

فیلیپس بوش گلاسکوهولدینگ
باسف شنایدر شبكههای تلویزیونی
:
هوخست کوکاکولا
CBC-ABC-NBC
دایملر بنز بندیکس شركتهای فیلمسازی
:
فولکس واگن مسی فرگوسن اونیورسال

بایر اونی رویال پارامونت
زیمنس سینگر یونایتد آرتیست

آی سی آی ب.اف.گودریچ برادران وارنر

نستله هنکل مترو گلدین مایر
پ.اند گمبل فایزر کلمبیا
گودیر الکترولوکس فاکس قرن بیستم

آ.ا.گ AEG ساندوز
کاترپیلار ک.اچ.دی
مانسمان آی ام اریکسون
پی یو کولمان اولیّوتی
منبع: كتاب (مبانی فراماسونری) ترجمه جعفر سعیدی

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 23:58 |

تو از موری کمتر نیستی

امیر تیمور گورگان در هر پیشامدی آن قدر ثابت قدم داشت که هیچ مشکلی سد راه وی نمی شد. علت را از او خواهان شدند،گفت:وقتی از دشمن فرار کرده بودم و به ویرانه ای پناه بردم و در عاقبت کار خویش فکر می کردم؛ناگاه نظرم بر موری ضعیف افتاد که دانه غله ای از خود بزرگتر را برداشته و از دیوار بالا می برد.

چون دقیق نظر کردم و شمارش نمودم،دیدم آن دانه 67 مرتبه بر زمین افتاد و عاقبت آن مورچه چنان قدرتی در من پدیدار گشت که هیچگاه آن را فراموش نمی کنم.

با خود گفتم:ای تیمور تو از موری کمتر نیستی ،برخیز و در پی کار خود باش.سپس برخاستم و همت گماشتم تا به این پایه از سلطنت رسیدم.

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 13:28 |

بنام خداوند بخشایشگر مهربان

(مسلماً یهودیان و کسانی را که شرک ورزیده اند دشمن ترین مردم نسبت به مومنان

خواهی یافت و قطعاً کسانی را که گفتند ما نصرانی هستیم،نزدیک ترین مردم در دوستی با مومنان خواهی یافت زیرا برخی از آنان دانشمندان و رهبانانی اند که تکبر

نمی ورزند)سوره المائده آیه 82

با توجه به اینکه خداوند متعال 1400سال قبل این نکته را به ما مسلمانان گفته

شاید بفهمیم چرا یهودیان دشمنان مسلمانان هستند.

(البته نه تمام یهودیان)

+ نوشته شده توسط در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 0:11 |

بنام خداوند حکیم

در زمانهای گذشته سلطانی تخته سنگی را در وسط جاده قرار می دهد وبرای این که عکس العمل مردم را ببیندخودش را مخفی می کند.بعضی از بازرگانان وندیمان ثروتمند سلطان

بی تفاوت از کنار سنگ می گذشتند و تعدادی می گفتند این چه شهری است که نظم ندارد و... با این وجود کسی مانع را از وسط جاده بر نمی داشت. نزدیک غروب پیر مرد روستایی که از انجا می گذشت وقتی به ان سنگ رسید بارش را بر زمین گذاشت وبا زحمت زیاد سنگ را از وسط جاده برداشت ناگهان کیسه ای زیر ان سنگ هویدا شد.کیسه را بر داشت و درون ان را نگاه کرد. داخل ان سکه های طلا و یک نوشته بود،سلطان

در ان نوشته بود:هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.

+ نوشته شده توسط در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 17:12 |