تبليغاتX
رابطه پنهانی

 من هلاک تو و خاک زیر پاتم، توپولف!

من زمین خورده‌ی جعبه ی سیاتم،توپولف!

کشته‌ی تیپ زدن و قـدّ و بالاتم، توپولف!

مرده‌ی ریپ زدن و ناز و اداتم، توپولف!

قربـون اون نوسانــات صداتم، توپولف!

یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!



من هواپیما ندیدم اینجوری ناز و ملــوس

می‌پری پر می زنی روی هوا عین خروس!

بذار ایرباس واست عشوه بیاد- دراز لوس-

بدگِلا چش ندارن ببیننت، خوشگل روس!

قربون چشات برم، محــو نیگاتم ، توپولف

یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!



مـــا رو می‌بری نقـــاط دیدنی وقت فرود

گاهی وقتا سر کـــــوه و گاهی وقتا ته رود

می فرستن همه تا سه روز به روحمون درود

می خونه مجری سیما واسمون شعر و سرود

چرا ماتم می گیرن ، مبهوت و ماتم توپولف!

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!



وقتی عشقت می‌کشه گاهی با کلّه می شینی

به جـــــای باند فرود، توی محلّه می شینی

یا می‌ری تــــوی ده و رو سر گلّه می شینی

زودی مشهور می‌شی، رو جلد مجلّه می شینی

پی گیرعکســــــا و تیتر خبراتم توپولف!

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!



می خوام از خدا که یک لحظه نشم از تو جدا

چونکه وقتی باهاتم هی می کنم یـــــاد خدا

بدون نذر و نیـــاز بــــــا تو پریدن ، ابدا!

می کنم بعد فرود تمــــوم نذرامـــــو ادا

واســه جنّت بلیتت گشتــــه براتم، توپولف!

یه کلـــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!



تو که هی رفیقــــای ایرونیتو یاد می کنی

کی میگه تــــو انبارای روسیه باد می کنی؟

ما رو پیک نیک می بری، سقوط آزاد می کنی

خدا شــــادت بکنه ، روحمونو شاد میکنی

بری تا اون سر اون دونیا(!) باهاتم، توپولف!
یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

+ نوشته شده توسط در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 14:59 |

روی مرده های سنگی، گردزندگی می پاشم
این منم خدای بتگر، که شمارو می تراشم
یه روزی ازروزاگفتم: خودموبایدبسازم
توروساختم که بتونم، دلموبهت ببازم
واست ازسنگای مرمر، یه تن بلوری ساختم
شبیه آدمابودی، من ازت یه حوری ساختم
شبوازموهات گرفتم، روزو ازبرق نگاهت
تیشه روگرفتی ازمن، واسه اولین نگاهت
توزدی منوشکستی! خودشکن! سرت سلامت
من فدای چشم مستت خودتو نکن ملامت
دل تنگمو شکستی، دل این بتگرپیرو
توکجادیدی که آهو، بشکنه حرمت شیرو؟
کاش ازاول نمی ساختم، بتی روبه این قشنگی
یاواسش یه دل می ذاشتم، توی این سینه سنگی
تیشه رومی گیرم ازتو، خودموبازم می سازم
حالاکه یه بارشکستم، دیگه چیزی نمی بازم

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 و ساعت 16:15 |

يکي بود يکي نبود.
جز خدا هيچ‌چي نبود
زير ِ اين تاق ِ کبود،

                  نه ستاره

                             نه سرود.
 

عموصحرا، تُپُلي
با دو تا لُپ ِ گُلي
پا و دست‌اِش کوچولو
ريش و روح‌اِش دوقلو
چپق‌اِش خالي و سرد
دلک‌اِش درياي ِ درد،
دَر ِ باغو بسّه بود
دَم ِ باغ نشسّه بود:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 0:29 |

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

منبع : اینترنت

+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 15:59 |

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست

 

+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت 0:16 |

خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد

به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت
خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد

دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد

تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم
که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد


(شاعر : هوشنگ ابتهاج)

+ نوشته شده توسط در شنبه بیستم تیر 1388 و ساعت 15:24 |

 

خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا ! فقط با تو قسمت کنم
خدایا ! بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا، پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
خدایا ! کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته
خدایا ! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
خدایا ! دلم را که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت

+ نوشته شده توسط در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت 0:18 |


ما همه عشق به مولاي يتيمان داريم


بر خدا و به رسولش همه ايمان داريم


 


اشک در سوگ امامان هنر ملت ماست


رقــــت قلب زســــالار شـــهيدان داريم


 


از ازل تا به قيامت ز غم قتل حسين


کينه از ظلم زنا زاده ي سفيان داريم


 


شيعه هستيم و به آن بر خودمان مي باليم


مذهب خـــــويش زهــــــمراهي يزدان داريم


 


اين همه نعمت دلدادگي اهل البيت


همه از مــــرحمت پير جماران داريم


 


شکر ايزد کـه به دوران غياب قائم


مقتدائي به مثال شه خوبان داريم


 


فاش گويم به محب کاين نمط همواره بگير


چونکه خـــــير دو جهان را همه از آن داريم


شعري از  حبيب الله اديبي - خوزستان -رامشير

+ نوشته شده توسط در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 14:9 |

  

ابر سیاه نفرت ٬سایه زده رو احساس    دلا تو این روزگار٬ لبریز خستگی هاس

دنیا رو غم گرفته٬ چشما همیشه خیسن   تو این زمونه خوبی٬ زندونی بدی هاس

یه گوشه ای یه٬ شیطون تو جلد آدمیزاد   دلا رو می سوزونه ٬محشر دوباره بر پاس

به خاک و خون می کشن ٬مردم بیگناهو   از خون بیگناها ٬خشکی مثال دریاس

غصه و درد حقیقت ٬بی همزبونی قسمت   توی غبار وحشت ٬تصویری از یه رویاس

ابر سیاه نفرت٬ می باره بی مهابا  سیل مهیب حسرت٬ قاتل آرزو هاس

لحظه به لحظه غصه٬ رو هر دلی میکوبه  دلا دارن می شکنن٬ پناه دلها کجاس

غربت خنده هارو٬ می شه به سادگی دید  یه خنده ی حقیقی٬ تو سحن لب کیمیاس

حتی شده گل آلود ٬زلال چشمه هامون   اشکای بی غل و غش٬ آرزوی دیده هاس

دشت قشنگ و سرسبز٬ درخت بید مجنون  رود همیشه جاری٬ فقط توی قصه هاس

اینجا همش کویره ٬یه شوره زار مطلق   اینجا فقط می شه کاشت٬ یه سایه از گل یاس

یه روز پر محبت ٬پیش مامان و بابا   یه روز بدون وحشت ٬آرزوی بچه هاس

دیگه نمیشه مهمون ٬رو پلکای خستمون   یه خواب ناز و راحت ٬بدون ترس و هراس

دلا با هم غریبن ٬دیگه محبتی نیست  به جای دوست دارم ٬روی لبا نا سزاس

یه حرف خوب و قشنگ٬ اگه کسی میزنه  اونم واسه تملق٬ برای کار دنیاس

دنیا رو غم گرفته٬ چشما همیشه خیسن  یه ((جمعه منور)) ٬تنها دلیل بقاس

حتی تو این کویرم٬ امید رویشی هست  یه روز تو این شوره زار ٬جوونه میزنه یاس

سفیر مهربونی٬ سوار بر ذوالجناح  به دست او ذوالفقار ٬مظهر عدل مولاس

فریاد مارو بشنو ٬ای نازنین زهرا  دنیای غرق ستم ٬چشم انتظار شماس

 

 

+ نوشته شده توسط در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 0:15 |

 

خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا ! فقط با تو قسمت کنم
خدایا ! بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا، پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
خدایا ! کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته
خدایا ! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
خدایا ! دلم را که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت

+ نوشته شده توسط در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:56 |

دی گذشت و شد بهاران الصلا

                 گشت گلشن جای یاران الصلا

تازه شد از سبزه در صحن چمن

               بزم عیش باده خواران الصلا

شد گلستانرشک گلزار جنان

              از جمال گلعذاران الصلا

خوشتر است از نغمه چنگ و رباب

             صوت قمری و هزاران الصلا

نرگس مخمور آورده به چنگ

           جام می چون میگساران الصلا

سرکشیده تا فلک شمسادو سرد

          بر کنار جویباران الصلا

بی گل رویت حیاتی تا به چند

         اشک ریزد همچو باران الصلا

(غزل از دیوان بانو حیاتی کرمانی)

+ نوشته شده توسط در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت 0:31 |

تقدیم به ماه بنی هاشم

 

کسی میبرد سوی خیمه ها نعش نگاهت را

    و در جام  شفق می ریخت طعم تلخ آهت را

 

تو زانو میزدی به خاک و پشت آب خم میشد

و می بوسید لب های عطش چشم سیاهت را

 

تو در رقص جنون و مشک اشک افشان و دل بی تاب

چه زیبا یاوری کردی امیر بی سپاهت را

 

کبوتر های دستت را که پردادند نالیدی

بیا خورشید تنـهایم بیا کشتند ماهت را

 

و آن سوتر بدون جذبه دستان سرسبزت

به قربانگاه میبردند تنها تکیه گاهت را

 

 ببین پروانه های تشنه ات در دشت می چرخند

و معصومانه می جویند آغوش پناهت را

                                                                       

در اوج لحظه های شوم  و حسرت جان دادی

کسی میبرد سوی خیمه ها نعش نگاهت را

 

 

تو را میخوانم یا حسین ...که به درگاهت تقرب جوویم ... تا کمکم کنی ...

 آنگاه به خــــدا برسم وطلا شوم...

 یا حسین مرا هم به خانه ات دعوت کن برای همیشه تا به تو تکیه کنم و توکل تا انتها

 نگران محرم نیستم که آن روز همه به خانه ات مهمانند

 نگران روزهای بیرون از محرم وصفرم ...روزهایی که خواص مهمان تو اند...

 آن روز من کجایم؟

 

 

 

 

http://4god-61.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت 0:38 |

افتاده اگر به خاک دیدی

از شاخه جدا شقایقی را

یا در دل موج سهمناکی

طوفان بشکسته قایقی را

گر صبح بهار جای شبنم

بر شاخه گلی تگرگ دیدی

یا صید به خون کشیده‌ای را

افتاده به کام مرگ دیدی

ای عشق مرا نکرده باور

آن لحظه مــــــــــــــــــــــــــــــــــرا به خاطر آور

+ نوشته شده توسط در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت 22:44 |

آمد از باغ نگاهم برگ سبزی چید و رفت

واژه امید از چشمان من دزدید و رفت

او که عمری با غزل های دلم خو کرده بود

عاقبت از ایل چشم شاعرم کوچید و رفت

کوچه کوچه بغض هایم شد مسیر رفتنش

هق هق این کودک احساس را نشنید و رفت

دفتر غم های من در پیش چشمش باز بود

خاطرات تلخ و شیرینی به من بخشید و رفت

گر چه او مرهم نشد بر زخم های قلب من

روی زخم کهنه ام مشتی نمک پاشید و رفت

گریه هایش را درون بقچه ای پیچیده بود

وقت رفتن با لبی خندان مرا بوسید و رفت

دانیال رحمانیان(جهرم)

+ نوشته شده توسط در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 13:15 |

♥**************♥

            گفتی که مرا

دوست نداری گله ای نیست بین من و عشق

 تو ولی فاصله ای نیست گفتم که کمی صبر

کن و گوش به من کن گفتی که نه باید

بروم حوصله ای نیست گفتی که کمی فکر

خودم باشم و ان وقت به جز عشق تو در

خاطر من مشغله ای نیست رفتی تو خدا

پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل

من مسئله ای نیست.....

+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 10:37 |

شنیدم از ملائک این ندای آسمانی را
که ای زندانی خاکی رها کن چرخ فانی را
الا ای خاکیان تا کی خوشی و مست جام می
خزانی هم بود در پی بهار زندگانی را

+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 23:45 |

 

عبدالرضا جانسپار

ستاره ای به شب ما هنوز پا برجاست

امید روشن فردا ،هنوز پا برجاست

به خستگان کویر ، ابرهای سبز امید!

خبر دهید که دریا هنوز پا برجاست

و در کناره دریا دوباره می بینید

هزار باغ شکوفا ، هنوز پا برجاست 

اگر چه پر شده آفاق خاک از ظلمت

ظهور عشق به دنیا هنوز پا برجاست

نهال سوخته من! به خاک چنگ بزن

که چشمه های گوارا هنوز پا برجاست

مسافران پریشان دوباره برگردید

امید پنجره ما هنوز پا برجاست

+ نوشته شده توسط در یکشنبه دهم شهریور 1387 و ساعت 15:43 |

تو از تبار بهاري چگونه بي تو بمانم

شميم عاطفه داري چگونه بي تو بمانم

تو از سلاله نوري تو آفتاب حضوري

به رخش صبح سواري چگونه بي تو بمانم

تويي که باده نابي و گرنه بي تو چه سخت است

تمام عمر خُماري چگونه بي تو بمانم

ببار ابر بهاري هنوز شهره شهر است

کرانتي که تو داري چگونه بي تو بمانم

بيا به خانه دلها که در فراق تو دل را

نمانده است قراري چگونه بي تو بمانم

حميد هنرجو

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 و ساعت 16:9 |

دست تو باز مى‏کند، پنجره‏هاى بسته را

هم تو سلام مى‏کنى، رهگذران خسته را

دوباره پاک کردم و به روى رف گذاشتم

آينه قديمى غبار غم نشسته را

پنجره بى قرار تو، کوچه در انتظار تو

تا که کند نثار تو، لاله دسته دسته را

شب به سحر رسانده‏ام، ديده به ره نشانده‏ام

گوش به زنگ مانده‏ام، جمعه عهد بسته را

اين دل صاف، کم کمک شده‏ست، سطحى از تَرک

آه! شکسته‏تر مخواه آينه شکسته را

"ثابت محمودى" (سهيل)

+ نوشته شده توسط در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 16:12 |

داغ تنهایی

 

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم

 


بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

 


سردمهری بین که هر کس بر آتشم آبی نزد

 


گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

 


سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

 


لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

 


همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب

 


سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

 


سوختم از آتش دل در میان موج اشک

 


شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم

 


شمع و گل هم هر کدام شعله ای در آتشند

 


در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

 


جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود

 


رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

رهی معیری

منبع:http://sorahiah.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 23:11 |

ما را غم بی نشان بس باشد

انگیزه انتظار جان،بس باشد

از بس که جفای لحظه ها را دیدیم

ما را تب آتش نهان،بس باشد

"گلبانگ کرمانی"

برای تعجیل در ظهور منجی بشریت صلوات فراموش نشود

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

+ نوشته شده توسط در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 0:13 |

همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید، روی این آبی آرام بلند

که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام

که تو چندین ساعت، مات و مبهوت به آن می نگری؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

نه به این خلوت خاموش کبوترها،

من به این جمله نمی اندیشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل یخ را با باد،

نفس پاک شقایق را در سینه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاینده هستی را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را می شنوم؛ می بینم.

من به این جمله نمی اندیشم.

به تو می اندیشم.

ای سرپا همه خوبی!

تک و تنها به تو می اندیشم.

همه وقت، همه جا،

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.

تو بدان این را، تنها تو بدان.

تو بیا؛

تو بمان با من، تنها تو بمان.

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب.

من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند.

اینک این من که به پای تو در افتادم باز؛

ریسمانی کن از آن موی دراز؛

تو بگیر؛ تو ببند؛ تو بخواه.

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان.

تو بمان با من، تنها تو بمان.

در دل ساغر هستی تو بجوش.

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست؛
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش.

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 و ساعت 15:20 |
 

مهربانی

مهربانی ممنوع!!!.....

دست سوزنده مشتاقت را در نهان خانه ی جیبت بگذار ...

تا که پایبند نباشی به کسی دست دهی؟!!!!..

خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست..

با سر انگشتانت می جنگند..

دوستی مسخره است...

مهربانی ممنوع!!!!!!!!.... 

و تو ای دوست ترین...

کاش میدانستی ...

که نباید حس کرد...

که نباید دل بست...

در فضایی که پر از همهمه ی آدم هاست....

من گرفتارترین .....

تو گرفتارترین.....

دل ما بسته وابستگی است...

قصه ی بودنمان طرح یک خستگی است...

+ نوشته شده توسط در یکشنبه ششم مرداد 1387 و ساعت 0:33 |

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

 

دل بکن آینه این قدر تماشایی نیست

 

حاصل خیره در آینه شدن ها آیا

 

دو برابر شدن غصه ی تنهایی نیست

 

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را

 

قایقت را بشکن روح تو دریایی نیست

 

آه در آینه کدرت خواهد کرد

 

آه دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

 

آن که یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

 

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

 

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری

 

گفت هر خواستنی عین توانایی نیست

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 16:14 |

 

چه بس شب ها نخفتم تا سحرگاه

چه بس عمری که ماندم چشم در راه

تویی چون ماه و زهره آسمانی

کجا دستم رسد بر زهره و ماه؟

عزیزالله صفری کشکولی _فیروز آباد

+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 0:10 |
    • حادثه ی هستی
    • با آن که آفريده شده ست آدم از خدا گاهی به اتفاق ندارد کم از خدا ...
    • على (ع) بود
    • تا صورت پيوند جهان بود، على بود تا صورت پيوند جهان بود، على بود ...
    • كيست مولا
    • كيست مولا ذات بي همتاي حق بعد حق هر كس بود شيداي حق كيست مولا لام خلقت را هدف ...
    • مهمان کعبه
    • كعبه شد امشب ولايت محورش كعبه شد لطف الهى ياورش ...
    • مهر علي (ع)
    • دارم دِلَکي که بنده ي کوي علي است روي دل او هميشه بر سوي علي است ...
    • مظهر كل عجائب
    • مظهر كل عجائب به نبي يار علـيـست ولـــي خـالــق بـخــشـنــده دادار عـلـيـسـت ...
    • فرزند كعبه
    • تا بر شد از نيام فلق برق خنجرش برچيد شب ز دشت و دمن، تيغ چادرش‏ ...
    • مولا علي (ع)
    • از الف اول امام از بعد پيغمبر علي است آمر امر الهي شاه دين‌پرور علي است ...
    • شاه ولايت علي
    • شير خدا شاه ولايت علي صيقلي شرک خفيّ و جلي روز احد چون صف هيجا گرفت ...
    • ميلاد علي (ع)
    • اي علي، اي آيت جان، آمدي آمدي، اي جان جانان، آمدي ...
    • از الف تا یا علی
    • از الف اول امام از بعد پيغمبر علي است آمر امر الهي شاه دين‌پرور علي است ب برادر با نبي بيرق فراز دين حق بحر احسان باب لطف بي‌حد و بي‌مر علي است...
    • اقیانوسی عمود بر زمین
    • خجسته باد نام خداوند، نيکوترين آفريدگاران که تو را آفريد. از تو در شگفت هم نمي توانم بود که ديدن بزرگيت را، چشم کوچک من بسنده نيست: مور، چه مي داند که بر ديواره ي اهرام مي گذرد يا بر خشتي خام. تو، آن بلندترين هرمي که فرعونِ تخيّل مي تواند ساخت...
    • ناگه زسوی خانه یکی ایزدی سروش
    • تا بر شد از نيام فلق برق خنجرش برچيد شب ز دشت و دمن، تيغ چادرش‏ آهسته پر كشيد به آغوش شاخسار تا كودك شكوفه نلغزد ز بسترش...‏
    • حرف شیطان را باور می کنی؟
    • : این هم بد عادتیست که ما داریم ! اینکه تا نیایشی می کنیم یا دو صفحه دعا می خوانیم کمی مکث می کنیم این طرف و آن طرف را نگاهکی می اندازیم کمی هم جابجا میشویم صدایی صاف می کنیم ،منتظر که فرشته ای به ما نازل شود ...
    • آرامش تصاعدی
    • هر یکی که بسته شد دویی باز شد و هر دویی که بسته شد چهاری و این تصاعد شریف به مرگ ختم خواهد شد تا هشتی باز شود
    • آه از آن ساعت که تبیانی شدم
    • شعر زير را يکي از کاربران خوش ذوق سايت درباره تبيان سروده ،و کاربر نمونه تبیان آن را در وبلاگ خود (McLaren) ثبت کرده است ، خواندنش را براي همه کاربران خالي از لطف نديدم ..
    • خرابات عشق
    • ما ز خرابات عشق مست الست آمدیم نام بلی چون بریم چون همه مست آمدیم ...
    • كفش من!
    • اى كفش «شكاف دار» بنده ، اى مايه افتضاح و خنده ...
    • مستی ز چشم دلکش میگون یار جوی
    • مستی ز چشم دلکش میگون یار جوی ، وز جام باده کام دل بیقرار جوی ، اکنون که بانگ بلبل مست از چمن بخاست ، با دوستان نشین و می خوشگوار جوی ...
    • صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
    • صبا به تهنیت پیر می فروش آمد ، که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد ، هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای ، درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد ...
    • برخیز که می‌رود زمستان
    • برخیز که می‌رود زمستان ، بگشای در سرای بستان ، نارنج و بنفشه بر طبق نه ، منقل بگذار در شبستان ...
    • آنچ گل سرخ قبا می‌کند
    • آنچ گل سرخ قبا می‌کند ، دانم من کان ز کجا می‌کند ، بید پیاده که کشیدست صف ، آنچ گذشتست قضا می‌کند ...
    • پیام شرقی
    • مست ترنم هزار ، طوطی و دراج و سار ، بر طرف جویبار ، کشت و گل و لاله زار ، چشم تماشا بیا ...
    • رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
    • رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید ، وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید ...
    • بیماری
    • خبر آمد ابوالفضل زرویی همان استاد رند طنز گویی ز فرط قند در آثار نابش شكر سرریز كرده از كتابش ...
    • شورش بلبلان سحر
    • شورش بلبلان سحر باشد خفته از صبح بی‌خبر باشد تیرباران عشق خوبان را دل شوریدگان سپر باشد ...
    • الصلا ای پاکبازان الصلا
    • تا به شب ای عارف شیرین نوا آن مایی آن مایی آن ما تا به شب امروز ما را عشرتست الصلا ای پاکبازان الصلا ...
    • مونس شکسته دلان
    • کای مونس شکسته دلان حال ما ببین ما را غریب و بی‌کس و بی‌آشنا ببین اولاد خویش را که شفیعان محشرند در ورطه‌ی عقوبت اهل جفا ببین ...
    • ره عشاق
    • در ره عشاق نام و ننگ نیست عاشقان را آشتی و جنگ نیست عاشقی تردامنی گر تا ابد دامن معشوقت اندر چنگ نیست ...
    • شش‌ماهه
    • آن‌دم كه به سوی رزمگه باره كشید آن نعره‌ی عاشقی، دگرباره كشید لبیك گلوی كودك شش‌ماهه ...
    • لب‌تشنه‌ام
    • لب‌تشنه‌ام از سپیده آبم بدهید جامی ز زلال آفتابم بدهید من پرسش سوزان حسینم ...
    • دروازه‌ی كوفه
    • شوریده‌سری كه شرح ایمان می‌كرد هفتاد و دو فصل سرخ عنوان می‌كرد با نای بریده نیز بر منبر نی ...
    • سرو آزاد
    • بال‌های تو مثل سرو آزاد افتاد تصویری از آن حماسه در یاد افتاد در حنجره‌ی گرفته‌ی صبح غریب ...
    • محفل عاشقان
    • در محفل عاشقان فرزانه و مست می‌گشت سبوی كربلا دست به دست ناگاه از آن میان زد دستی پست ...
    • سرافرازی
    • شش‌ماهه‌ترین مرد سرافرازی كرد پیوسته به راه عشق جانبازی كرد نوشید گلوی تشنه‌ای تیر عطش ...
    • گلاب اشك
    • عمری است كه راه سرخ تو می‌پوییم با خون حماسه‌های تو، می‌روییم گردی كه گرفته قبر شش‌گوشه‌ی تو ...
    • كشتى شكست خورده‏ى طوفان كربلا
    • كشتى شكست خورده‏ى طوفان كربلا در خاك و خون طپیده‏ى میدان كربلا گر چشم روزگار بر او فاش مى گریست خون مى گذشت از سر ایوان كربلا
  • 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد صفحه آخر
  • برای دیدن اشعار بیشتر به این آدرس بروید

    http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=326

    + نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 1:23 |

    مکه پر شور و شعف/ کعبه مي گيرد شرف
    قبله را قبله نما/ آمده مير نجف

    ****

    ناگهان يک صبح زيبا آسمان گل کرده بود
    خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود
    حتم دارم در شب ميلادت، اي غوغاترين!
    حضرت حق نيز در کارش تأمل کرده بود
    هر فرشته، تا بيايي، اي معمايي ترين!
    بال هاي خويش را دست توسل کرده بود

    ****

    دل هر چه نظر به وسعت عالم تافت
    جز نور تو در عرصه ي آفاق نيافت
    هنگام نهادن قدم بر سر خاک
    ديوار حرم به احترام تو شکافت

    ****

    زان سبب ماه رجب ماه خداست
    که اندر آن ميلاد شاه لافتي ست
    شد رخش از کعبه ظاهر، عقل گفت:
    " چون که صد آمد نود هم پيش ماست"
    ****

    اي تو کعبه را نگين/ يا امير المؤمنين
    اي تو خلقت را پدر/ وي خلائق را امين
    کن نظر ز روي لطف/ به تمام پدران
    روز سيزده رجب/ اي امير مؤمنان

    + نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 0:58 |

    از مهر نبرده ای نسیبی ای شب

    داری به گلو بغض عجیبی ای شب

    وقـتی که تو می رسی،همه می خوابند

    بدجور میان ما غریبی ای شب!!!

    + نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت 17:1 |
     سپيده که سر بزند در اين بيشه زار خلوت زده

                   شايد دوباره گلي برويد شبيه آنچه در بهار بوييدي

                      پس به نام زندگي

                  هرگز، مگو هرگز

         و عاشق بمان

    + نوشته شده توسط در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 15:53 |
    شاپرک منم مرغ عشق تو
     
     

    زیر این طاق کبود

     

    مرغ عشقی خسته بود

     

    که دلش شکسته بود

     

    اون اسیر یه قفس

     

    شب و روزش بی نفس

     

    همه آرزوهاش، پر کشیدن بود و بس

     

    تایه روز یه شاپرک، نگاشو گوشه ای دوخت

     

    چشش افتاد به قفس، دل اون بدجوری سوخت

     

    زود پرید روی درخت

     

    تو قفس سرک کشید

     

    تو چش مرغ اسیر همه ی تنگی را دید

     

    دیگه طاقت نیاورد

     

    رفت روی قفس نشست

     

    تا که از حرفهای مرغ، شاپرک دلش شکست

     

    شاپرک گفت که بیا، تا با هم پر بکشیم

     

    بریم تا اون بالاها، سوار ابرها بشیم

     

    یدفه مرغ اسیر، نگاهش بهاری شد

     

    بارون از برق چشاش، توی لونش جاری شد

     

    شاپرک دلش گرفت، وقتی اشک اونو دید

     

    با خودش یه عهدی بست، نفس سردی کشید

     

    دیگه بعد ازاون قفس، رنگ تنهایی نداشت

     

    توی دوستی شاپرک، ذره ای کم نمی ذاشت

     

     تا یه روز یه باد سرد، میون قفس وزید

     

    آسمون سرخ آبی شد،سوز برف از راه رسید

     

    شاپرک یخ زدو یخ، مرد وموندگار نشد

     

    چشاشو رو هم گذاشت، دیگه اون بیدار نشد

     

    مرغ عشق شاپرکو، به دست خدا سپرد

     

    نگاهش به آسمون، تا که دق کردش و مرد

    + نوشته شده توسط در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 23:15 |

    همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ما

    کوه ما سینه ما ناخن ما تیشه ما

    شور شیرین چنان آراست ره جلوه گری

    همه فرهاد تراود ز رگ و ریشه ما

    عشق شیریست قوی پنجه و میگوید فاش

    هر که از جان گذرد ، بگذرد از بـیـشه ما

    + نوشته شده توسط در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 14:29 |
    من مهدي ام در دست تيغ انتقامم

    مادر به قبر مخفيت بادا سلامم

     

    اين قلب مجروحم کباب از غربت تو

     

    باريده اشکم قرن ها بر تربت تو

     

    شب تا سحر سوختم از سوز داغت

     

    عمري برايت گريه همچون ابر کردم

     

    هم سوختم هم ساختم هم صبر کردم

     

    ديروز روگرداند امت يکسر از تو

     

    امروز باشد مهديت تنهاتر از تو

     

    مادر دلم خون است از بندم رها کن

     

    دستي برآور بر ظهور من دعا کن

     

    مادر شنيدم من بارها،قاتل توراکشت

     

    اي يار تنهاي علي آخر چرا کشت

     

    قنفذ در آن ساعت به ثاني اقتدا کرد

     

    دست تو را از دامن مولا جدا کرد

     

    اي کاش بودم تا علي را يار بودم

     

    جاي تو من بين در وديوار بودم

     

    کي ميشود بردارم از جانت محن را

     

    از جاي بيرون آورم باز آن دو تن را

     

    در حلقه زنجيرشان محکم ببندم

     

    فرياد يا امّا رسد از بند بندم

     

    دريا کنم از خون دل چشم ترم را

     

    پرسم چرا کشتيد آخر مادرم را

     

    گيرم اميرالمومنين را دست بستيد

     

    بازوي زهرا چرا آخر شکستيد

     

    اجر ذوي القربي پيغمبر کتک بود؟

     

    يا پاسخ حق نمک غصب فدک بود؟

     

    مادر به اشک چشمان دوستانم

     

    داد تو زين بيدادگرها ميستانم

     

    من بهترين يار وفادار تو هستم

     

    روز ظهور هم،عزادار تو هستم

     

    با روي سيلي خورده خود نوردادي


    ¤ نويسنده: ف.حسين زاده

     

     

    + نوشته شده توسط در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 18:25 |

    غروب غم انگیز یک جمعه بود

    و مـن منـتـظر غرق دلـواپـسی

    دلم شور می زد به یاد کسی

    سرانجام پرسیدم از مادرم

    چرا جمعه ها غرق در ماتم است؟

    غروبش پر از درد و داغ و غم است؟

    و مـادر بمـن گـفت،ای فرزنـدم

    قرار است در جمعه ای پر نوید

    بیاید مردی بزرگ،آسمان تبار

    نشسته بر اسبی سفید

    و می آورد با خودش عشق و مهر و امید

    برای همین است ما جمعه ها بی قراریم

    همه چشم در ره آن نوبهاریم

    + نوشته شده توسط در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 1:32 |

    الا اي رهگذرمنگرچنين بيگانه برگورم

    چه مي خواهي؟چه مي جويي؟در اين كاشانه عورم

    چسان گويم؟ چسان گريم؟ حديث قلب رنجورم

    ازاين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن نمي داني!چه مي داني كه آخر چيست منظورم

    تن من لاشه فقراست و من زنداني زورم كجامي خواستم مردن حقيقت كرد مجبورم چه شبهاتا سحر عريان بسوز فقرلرزيدم چه ساعتها كه سرگردان بساز مرگ رقصيدم

    ازاين دوران آفت زا چه آفتها كه من ديدم

    سكوت زجر بودو مرگ بودوماتم وزندان

    هرآن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم

    فتادم در شب ظلمت بقعرخاك پوسيدم ز بسكه با لب محنت زمين فقر بوسيدم كنون كز خاك غم پر گشته اين صد پاره دامانم چه مي پرسي كه چون مردم چسان پاشيده شدجانم

    چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه برخوانم

    ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم


    كه خون ديده آبم كردوخاك مرده ها نانم

    همان دهري كه باپستي بزندان كوفت دندانم بجرم اينكه انسان بودم و مي گفتم انسانم ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي وجودم حرف بي جايي شد اندرمكتب هستي شكست وخرد شد افسانه شد روزم بصد پستي

    كنون اي رهگذر در قلب اين سرماي سرگردان

    بجاي گريه بر قبرم بكش باخون دل دستي كه تنها قسمتش زنجير بود از عالم هستي نه غمخواري نه دلداري نه كس بودم دراين دنيا در عمق سينة زحمت نفس بودم دراين دنيا

    همه بازيچهء پول و هوس بودم دراين دنيا

    پروپا بسته مرغي در قفس بودم دراين دنيا

    بشبهاي سكوت كاروان تيره بختيها

    سراپا نغمه عصيان جرس بودم دراين دنيا

    بفرمان حقيقت رفتم اندر قبر با شادي که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

    + نوشته شده توسط در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 0:48 |

    گفتـــــــم که در فراقـــت عمريست بي قرارم

    گفـــــــت از فــــراق ياران من نيـز بي قــرارم

    گفتـــــــم به جز شمـــــا من فرياد رس ندارم

    گفتـــــــا به غير شيعه من نـــــيز کـس ندارم

    گفتــــــــم که ياورانت مـــــظــــــلوم هر ديارند

    گفـــــــتا مرا ببينيـــــد مــــــظلوم روزگـــــــارم

    گفــــــتم که شيعيانت در رنج و در عــــذابنـد

    گفــــــتا به حال ايشان هر لحظه اشکــــبارم

    گفــــــتم که شيعيانت جمــــعــند به ياري تو

    گفــــــتا که من شب و روز در انــــتـــظار يارم

    گفتم که چشــــم شيعه گريان بود به راهـت

    گفتا که من همـــيشه بر ديــده اشــک دارم

    گفتم که دشمن تو در فکر محو شيعه است

    گفتا به حال شيـعه هر لحــــــــــظه پاسدارم

    گفتــم که انتقــــــــــــــــام مادر تو کي بگيري

    گفتا به چشم گريان من لحــظه ميشـــــمارم

    گـــفتم به شيعــــــــيانت آيا پــــــــــــيام داري

    گــفتا که گفته ام من هر دم در انتـــــــــظارم

    گفـــتم که اي امامـــــــم از مــــــا چرا نهاني

    گــــفتا به چشم محرم همــــــــــوراه آشکارم

    گفتــــم به چــــــــــــــشم انوار آيا تو پا گذاري

    گـــفتا که شستـــــشو ده شايد که پا گذارم


    + نوشته شده توسط در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 1:44 |

    خواهد آمد ای دل دیوانه ام

    او که نامش با لبانم آشناست

    من گل نرگس برایش چیده ام

    باورم کن خواهد آمد باوفاست

     http://entezamat.blogfa.com/

    + نوشته شده توسط در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 1:26 |

    از بهاران کی شود سرسبز سنگ؟!

    خاک شو تا گل بروید رنگ رنگ

    سال ها تو سنگ بودی دلـخـراش!

    آزمون را یک زمانی خاک باش؟

    + نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 0:11 |

    پر کن دوباره کِیْل مرا ایها العزیز

    آخر کجا روم به کجا ایها العزیز

    رو از من شکسته مگردان که سال‌هاست

    رو کرده‌ام به سوی شما ایها العزیز

    جان را گرفته‌ام به سردست و آمدم

    از کوره راه‌های بلا ایها العزیز

    وادی به وادی آمده‌‌ام از درت مران

    وا کن دری به روی گدا ایها العزیز

    چیزی که از بزرگی تو کم نمی‌شود

    این کاسه را ... فاوف لنا... ایها العزیز

    خالی‌تر از دو چشم من این جان نیمه جان

    محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز

    - ما- جان و مال باختگان را رها مکن

    بگذار بگذرد شب ما ایها العزیز

    دستم تهی است... راه بیابان گرفته‌ام

    دست من و نگاه شما ایها العزیز

    مریم سقلاطونی

    + نوشته شده توسط در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 16:20 |

    آخرای فصل پائیز

    یه درخت پیر و تنها

    تنها برگی روی شاخش

    مونده بود مییون برگا

    یه شبی درخت به برگ گفت

    کاش بمونی در کنارم

    آخه من مییون برگا

    فقط تنها تو رو دارم

    وقتی برگ درخت و می دید

    داره از غصه می میره

    با خدا راز و نیاز کرد

    اونو از درخت نگیره

    با دلی خورد و شکسته

    گفت نزار از اون جدا شم

    ای خدا کاری بکن که

    تا بهار همین جا باشم

    برگ تو خلوت شبونه

    از دلش با خدا می گفت

    غافل از اینکه یه گوشه

    باد همه حرفاشو می شنفت

    باد اومد با خنده ای گفت

    آخه این حرفا کدومه

    با هجوم من رو شاخه

    عمر هر دوتون تمومه

    یه دفعه باد خیلی خشمگین

    با یه قدرتی فراوون

    سیلی زد به برگ و شاخه

    تا بگیره از درخت جون

    ولی برگ مثل یه کوهی

    به درخت چسبید و چسبید

    تا که باد رفت پیش بارون

    بارونم قصه رو فهمید

    بارون گفت با رعد و برقم

    می سوزونمش تا ریشه

    تا که آثاری نمونه

    دیگه از درخت و بیشه

    ولی بارونم مثه باد

    توی این بازی شکست خورد

    به جائی رسید که بارون

    آرزوش این بود که می مرد

    برگ نیفتاد و نیفتاد

    آخه این خواست خدا بود

    هر کی زندگی شو باخته

    دلش از خــــدا جدا بود .. !!

    + نوشته شده توسط در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 16:1 |

    یه روزی از همین روزا یکی باید طلوع کنه

    غروب تلخ رفتن و یکی باید شروع کنه

    قصه عشق و زندگی که اوج خواهش منه

    تشنه از تو خوندن حریص با تو بودنه

    از تو شکوفه می زنه روح کبیر بی کسی

    خنده می شینه رو لبت نرگس های دلواپسی

    مسافر قصه ما یه عمریه منتظره

    یه عمریه با دل و خون چشمای خیسش به دره

    تو کوچه باغ خیس شب بوی خوش رها شدن

    نفس می ده به روح عشق نفس می ده به شعر من

    + نوشته شده توسط در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 0:24 |

    هم زبون خوب من یه ماهی قشنگ بود

    ولی امروز می دونم ،دلش همیشه تنگ بود

    ماهی تنگ بلور سنگ صبور من بود

    زندون تنگ ماهی،تنگ بلور من بود

    چشماش یه حرفی می زد،انگار یه چیزی کم داشت

    اون پولک های روشن رنگ غبار غم داشت

    با سر به شیشه می زد دور خودش می چرخید

    گم می شد اشکاش تو آب چشمای من نمی دید

    وای که نمی دونستم تاب قفس نداره

    یه روز رفتم سراغش دیدم نفس نداره

    براش گریه می کردم ،ولی چشاش نمی دید

    انگار تو اون لحظه ها خواب دریا رو می دید

    انگار می گفت که ماهی توی دریا قشنگه

    ماهی تنگ بلور یه ماهی دلتنگه

    + نوشته شده توسط در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 23:24 |

    هجرنامه

    زکعبه عزم سفر کن،به این دیار بیا!

    چون عطر غنچه نهان تا کی به آشکار بیا!

    حریم دامن نرجس شد از تو رشک بهار

    گل یگانه گلزار روزگار بیا!

    دلم زهجر تو ویرانه شد،ز پرده بتاب

    چو مه ببخش به ویرانه،اعتبار بیا!

    امید آنکه بیایی و در قدم قدمت

    (سپیده)اشک و گل و جان کند نثار، بیا!

     

    + نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 15:33 |

    باز شد صبح آدینه

    باز شد زخم دیرینه

    می کشم انتظار تو را

    می کشم آه از سینه

    می خورم غم جدایی تو

    می خورم شراب دوشینه

    می زدایم به غیر تو رنگ

    می زدایم غبار آئینه

    + نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 15:8 |

    سبز تر از بهار طلــوع می کنـد آن آفتـاب پنـهانـی

    ز سمت مشرق جغرافیای عـریان

    دوباره پلک دلم می پرد،نشانه چیست؟

    شنیده ام که می آید کسی به مهمانی

    کسی که سبزتر است از هـزار بار بهار

    کسی،شگفت کسی،آنچنان که می دانی

    تــو از حـوالی اقلیــم هـر کجـا آبــاد

    بیا که می رود این شهر رو به ویرانی

    در انتـظار تـو تنها چراغ خانه ماست

    که روشن است در این کوچه ظلمانی

    کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق

    بیا که نام تـو آرامشی است طوفـانی

    قیصر امین پور

    + نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 0:18 |

    پیش از اینها فكر میكردم خدا
    خانه ای دارد میان ابرها

    مثل قصر پادشاه قصه ها
    خشتی از الماس وخشتی از طلا
    پایه های برجش از عاج وبلور

    بر سر تختی نشسته با غرور

    ماه برق كوچكی از تاج او

    هر ستاره پولكی از تاج او

    اطلس پیراهن او آسمان

    نقش روی دامن او كهكشان

    رعد و برق شب صدای خنده اش
    سیل و طوفان نعره توفنده اش

    دكمه پیراهن او آفتاب

    برق تیغ و خنجر او ماهتاب

    هیچكس از جای او آگاه نیست
    هیچكس را در حضورش راه نیست

    پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

    از خدا در ذهنم این تصویر بود
    آن خدا بی رحم بود و خشمگین
    خانه اش در آسمان دور از زمین

    بود اما در میان ما نبود
    مهربان و ساده وزیبا نبود
    در دل او دوستی جایی نداشت
    مهربانی هیچ معنایی نداشت

    هر چه می پرسیدم از خود از خدا

    از زمین، از آسمان،از ابرها
    زود می گفتند این كار خداست
    پرس و جو از كار او كاری خطاست
    آب اگر خوردی ، عذابش آتش است
    هر چه می پرسی ،جوابش آتش است
    تا ببندی چشم ، كورت می كند
    تا شدی نزدیك ،دورت می كند

    كج گشودی دست، سنگت می كند
    كج نهادی پای، لنگت می كند
    تا خطا كردی عذابت می كند
    در میان آتش آبت می كند
    با همین قصه دلم مشغول بود
    خوابهایم پر ز دیو و غول بود
    نیت من در نماز و در دعا
    ترس بود و وحشت از خشم خدا

    هر چه می كردم همه از ترس بود

    مثل از بر كردن یك درس بود

    مثل تمرین حساب و هندسه
    مثل تنبیه مدیر مدرسه
    مثل صرف فعل ماضی سخت بود
    مثل تكلیف ریاضی سخت بود

    تا كه یكشب دست در دست پدر

    راه افتادم به قصد یك سفر
    در میان راه در یك روستا
    خانه ای دیدیم خوب و آشنا

    زود پرسیدم پدر اینجا كجاست
    گفت اینجا خانه خوب خداست
    !
    گفت اینجا می شود یك لحظه ماند

    گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

    با وضویی دست ورویی تازه كرد

    با دل خود گفتگویی تازه كرد
    گفتمش پس آن خدای خشمگین

    خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟

    گفت آری خانه او بی ریاست
    فرش هایش از گلیم و بوریاست
    مهربان وساده وبی كینه است
    مثل نوری در دل آیینه است

    می توان با این خدا پرواز كرد
    سفره دل را برایش باز كرد

    می شود درباره گل حرف زد

    صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

    چكه چكه مثل باران حرف زد

    شادروان قیصر امین پور

    + نوشته شده توسط در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 0:13 |

    آدینه آمد از راه،یاران در انتظارند

    با آرزوی دیدار در انتظار یارند

    جاری به لبها،در جمعه های زیبا

    در انتظار مهدی،عجل فرج خدایا

    ای عشق تو خدایی پنهان زما چرایی؟

    چشمان ما به راه است،شاید که تو بیایی

    ای مظهر هدایت،ای ناجی خلایق

    بردار پرده ها را تا روشن شود حقایق

    با قلب عاشق خود امشب ببستم عهدی

    تا در مناسک حج گیرم دو دست مهدی

    شاید خدا ببخشد این بنده ی خطا کار

    دیگر ز خواب غفلت بیدار بمان،بیدارشای

    + نوشته شده توسط در جمعه دوازدهم بهمن 1386 و ساعت 0:19 |

     

    رعد

    باز باران با ترانه

    می خورد بر بام خانه

    یادم آید كربلا را

    دشت پر شور و نوا را

    گردش یك روز غمگین      

    گرم و خونین

    لرزش طفلان نالان

    زیر تیغ و نیزه ها را

    باز باران با صدای گریه های كودكانه

    از فراز گونه های زرد و عطشان

    با گهرهای فراوان

    می چكد از چشم طفلان پریشان

    پشت نخلستان نشسته

    رود پر پیچ و خمی در حسرت لب‌های ساقی

    چشم در چشمان هم آرام و سنگین

    می چكد آهسته از چشمان سقا

    بر لب این رود پیچان       

    باز باران

    باز باران با ترانه

    آید از چشمان مردی خسته جان

    هیهات بر لب

    از عطش در تاب و در تب

    نرم نرمك می چكد این قطره ها روی لب 

    شش ماهه طفلی    

    رو به پایان

    مرد محزون

    دست پر خون می فشاند

    از گلوی نازك شش ماهه

    بر لب های خشك آسمان با چشم گریان                

    باز باران

    باز هم اینجا عطش

    آتش شراره

    جسمها افتاده بی سر پاره پاره

    می چكد از گوشها باران خون و كودكان بی گوشواره

    شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان

    وندرین تفتیده دشت و سینه ها برپاست طوفان

    دستها آماده شلاق و سیلی

    چهره ها از بارش شلاق‌ها گردیده نیلی

    دراین صحرای سوزان

    می دود طفلی سه ساله             

    پر زناله

    پای خسته

    دلشكسته

    روبرو بر نیزه ها خورشید تابان

    می چكد از نوك سرخ نیزه ها

    بر خاك سوزان          

    باز باران باز باران      

    قطره قطره می چكد از چوب محمل 

    خاك‌های چادر زینب به آرامی شود گل

    می رود این كاروان منزل به منزل

    می شود از هر طرف این كاروان هم  سنگ باران

    آری آری     

    باز سنگ و باز باران

    آری آری     

    تا نگیرد شعله ها در دل زبانه

    تا نگیرد دامن طفلان محزون را نشانه

    تا نبیند كودكی لب تشنه اینجا اشك ساقی

    بر فراز خیمه برگونه ها

    بر مشك ساقی

    كاش می بارید باران

                                                                                                       

       علی اصغر كوهكن

    + نوشته شده توسط در جمعه دوازدهم بهمن 1386 و ساعت 0:16 |

                             لاله گر چشم و چراغ باغ ماست   

                          باز یک  نرگس شفای باغ ماست

                         این  چمن بالاله گرچه مونس است

                         باز مشتاق شمیم  نرگس  است

                          می زنیم از اشک نقش  لاله را

                          می شکوفانیم    باغ    لاله  را

                           انتظار از شیعیان سر می زند

                           انتظار ازعشق  ساغر می زند

                           انتظار از  باغ  ما  گل  می کند

                           خار  هجران  را  تحمل می کند

                           ما زعطر لاله مستی  می کنیم

                        جمعه ها  نرگس  پرستی می کنیم     

                          ای گل نرگس ببین   عشاق را

                         چشمهای خسته ی  مشتاق را

                         ای گل نرگس چمن بی تو فسرد

                        سینه دشت و دمن  بی تو فسرد

                         دل میان  سینه  پاره پاره  شد

                        در پی  تو  روح  ما  آواره    شد

                        ای  دل ما زخمی  از مژگان  تو

                        جان بقربان   لب    خندان    تو

                        ای تمام حسن  احمد ارث    تو

                       خلق  نیکوی  محمد    ارث    تو

                          آفتاب  خاطر    غایب   تویی

                          آن علی ابن ابیطالب   تویی

                          ای فروغ فاطمی  در روی تو

                          عالمی قربان  تار  موی   تو

                         ای قد و بالای تو چون مجتبی

                          بر  قیامت  قامت  تو  مرحبا

                       ریختی بر شانه  گیسوی حسین

                       روی چشمان  تو  ابروی  حسین

                        ما بنام   تو شکوفا    می شویم

                        منتظر تا صبح  فردا   می شویم

                       چونکه می دانیم  فردا  دور نیست

                       صبح نزدیک است وازما دور نیست

                       صبح نور جلوه ی  رخسار   توست

                      زندگی  در  دولت   بیدار     توست

     

    + نوشته شده توسط در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 15:53 |

    آدینه آمد از راه،یاران در انتظارند

    با آرزوی دیدار در انتظار یارند

    جاری به لبها،در جمعه های زیبا

    در انتظار مهدی،عجل فرج خدایا

    ای عشق تو خدایی پنهان زما چرایی؟

    چشمان ما به راه است،شاید که تو بیایی

    ای مظهر هدایت،ای ناجی خلایق

    بردار پرده ها را تا روشن شود حقایق

    با قلب عاشق خود امشب ببستم عهدی

    تا در مناسک حج گیرم دو دست مهدی

    شاید خدا ببخشد این بنده ی خطا کار

    دیگر ز خواب غفلت بیدار بمان،بیدار

    + نوشته شده توسط در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 1:24 |
    اى ياد تو در عالم آتش بر جانها
    هر جا زفراق تو چاك است گريبان ها
    اى گلشن دين سيراب با اشك محبانت
    از خون تو شد رنگين هر لاله به بستان ها
    بسيار حكايت ها گرديده كهن امام
    جانسوز حديث تو تازه است به دوران ها
    يك جان به ره جانان دادى و خدا داند
    كز ياد تو چون سوزد تا روز جزا جان ها
    در دفتر آزادى نام تو به خون ثبت است
    شد ثبت به هر دفتر با خون تو عنوان ها
    آن سان كه تو جان دادى در راه رضاى حق
    آدم به تو مى نازد اى اشرف انسان ها
    قربانى اسلامى با همت مردانه
    اى مفتخر از عزمت همواره مسلمان ها.
    + نوشته شده توسط در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 0:35 |